متروهای این شهر به دنیای رنگ‌ها راه دارد. _ «خانم می‌شه موهامونو قرمز کنیم؟»

در کلاس را که باز می‌کنم پسرها جیغ می‌کشند و به طرفم هجوم می‌آورند. خیلی ازشان دور افتاده بودم. بغض می‌کنم. تک‌تک‌شان را می‌بوسم. برای سوال‌شان که مدام می‌پرسند: «خانم کجا بودی تا حالا؟ خانم چرا نمی‌اومدی؟»هیچ جوابی ندارم. من کجا بودم؟! بعد از مراسم طولانی استقبال و دیدار مجدد و ماچ و بوسه، ازشان می‌خواهم پشت میزهاشان برگردند.
برای‌شان لواشک گرفته‌ام. بسته لواشک را از کیفم در می‌آورم. شادی می‌دود ته چشم‌هاشان. از سلیم می‌خواهم لواشک‌ها را بین بچه‌ها تقسیم کند. محمدرضا اولین نفری است که لواشک برمی‌دارد. قیافه‌اش شبیه آن سنجاب معروف کارتون عصر یخبندان است که بلوط را به چنگ می‌آورد. _اسمش یادم نیست._
پسرهایی که چندتایی مانده تا نوبت‌شان برسد با حسرت محمدرضا را نگاه می‌کنند و همراهش با ولع لواشک را لیس می‌زنند. خودم هم موقع لواشک خوردن همین حس‌وحال را دارم. چه برسد وقتی کسی جلوی چشمانم لواشک بخورد و من مجبور باشم فقط تماشایش کنم. حسرتی به دلم می‌ماند که تا سرحد جنون می‌بردم. سلیم آخرین لواشک را به من می‌دهد و می‌رود سرجایش می‌نشیند.
عادل همان‌طور که لواشکش را لیس می‌زند بی‌آنکه آب دهانش را جمع کند می‌گوید: «خانم لواشک‌ها رنگ موهای شماست.»
سنگینی نگاه کنجکاو هفت، هشت جفت چشم پسرانه می‌افتد روی موهایم.
می‌خندم. سلیم چندلحظه به لواشکش خیره می‌شود، چندلحظه به موهای من.
_ « خانم با هر رنگی می‌شه موهارو قرمز کرد؟»
این سوال یعنی دردسر. مطمئنم سلیم دوباره فکری به سرش زده.
_ « نه با هر رنگی... برای اینکه رنگ موها تغییر کنه رنگ‌های مخصوص هست.»
عادل یکدفعه از دهنش می‌پرد: «مثل گوواش؟»
شروع وضعیت قرمز در کلاس. از چشم‌های سلیم و عادل فکرشان را می‌خوانم. باید راه‌حلی پیدا کنم، قبل‌ از اینکه پسرها با گوواش قرمز موهاشان را رنگ کنند.
_ «بچه‌ها لواشک‌هاتونو که خوردین، دفتر نقاشی‌هاتونو دربیارین، عکس خودتونو با موهای قرمز بکشین.»
عادل با شیطنت می‌گوید: «خانم نقاشی که واقعی نیست.»
مچ‌ام را گرفت. خیرسرم راه‌حل پیدا کرده‌ام. نباید کم بیاورم.
_ «چرا اگه فکر کنید که واقعیه، واقعی می‌شه.»
چه غلطی کردم موهایم را قرمز کردم.
سلیم می‌گوید: «خانم من یه چیزی بگم؟»
_ «بفرمایید آقای دانشمند.»
_ «خانم... به جای نقاشی موهامونو رنگ کنیم.»
زد به هدف. می‌دانستم فکرش را درست خوانده‌ام. جای شکرش باقی است قبل از اینکه دست‌گل به آب دهد فکرش را بلند‌بلند گفت. عادل و محمدرضا با خوشحالی از پیشنهاد سلیم رو به من خودشان را لوس می‌کنند.
_ «خانم بذار موهامونو رنگ کنیم... خانم اجازه بده... آفرین خانم.»
_ «نمی‌شه... این رنگ مخصوص موها نیست... برای موهاتون ضرر داره.»
سلیم متفکرانه می‌پرسد: «خانم از کجا می‌شه رنگ مخصوص برای مو خرید؟»
عادل با هیجان می‌گوید: « از مغازه... مگه نه خانم؟... از مغازه می‌شه خرید... خانم بریم بخریم؟»
همیشه دردسرهای من تقصیر لواشک‌‌ها است. اصلا من هربار پای لواشک‌ها را کشیدم وسط، همه‌چیز خراب شده است. لعنت به لواشکی که بی‌موقع تعارف شود.

...

می‌خواهم از تو ننویسم. نمی‌شود. خودت مرا وادار می‌کنی. تو اصلا خود کلمه‌ای. یا شاید هم کلمه‌های من شبیه تو شده‌اند. انگار مرا از خودت آبستن کرده باشی. از تو کلمه می‌زایم. از تو در تمام این خیابان‌ها  درد می‌کشم. تو از من بیرون می‌زنی. تو از من بیرون می‌ریزی. من مدام تو را زیادی می‌آورم. مدام تو را پنهان می‌کنم، باز پیدایی. من با تو راه می‌روم. با تو می‌خندم. با تو حرف می‌زنم. تو را با تمام خیابان‌ها قسمت می‌کنم. چرا تمام نمی‌شوی؟! من از این همه تو خسته‌ام. من از این همه صدایی که در گوشم می‌پیچد خسته‌ام. مگر می‌شود این همه، باشی و از تو ننوشت؟! پس این شعرها به چه درد می‌خورد اگر تویی در کار نباشد؟! اصلا این همه فراموشی به چه درد می‌خورد وقتی تو این‌جایی؟! تو این‌جایی و من زیباترین دختر دنیام. و صدایت هیچ‌وقت تمام نمی‌شود.

پایان این نمایشنامه تراژیک بازِ باز است!

دنبال کلمه می‌گردم تا این پست را شروع کنم. امروز به خودم مرخصی داده‌ام و همه کارهایم را تعطیل کرده‌ام تا در خانه بمانم. لپ‌تاپ عهدبوقم را روی زانوهایم گذاشته‌ام، لیوان چای هم کنار دستم، تا بعد از هرچند خطی که نوشتم جرعه‌ای چای بنوشم. امروز هوس نوشتن دارم. ولی نمی‌خواهم مثل همیشه بنویسم. می‌خواهم درباره حقایقی بنویسم که برای کشف‌شان خیلی زحمت کشیدم و خیلی چیزها هم از دست دادم. می‌دانم این‌جا را خیلی‌ها می‌خوانند و حتما تا الان، از محتوای پست‌های قبلی فهمیده‌اند زن‌زیادی عاشق شد و خیلی زود هم عشقش ته کشید. _ می‌خواستم بنویسم عشقش را از دست داد؛ منصرف شدم. علتش را هم برای‌تان می‌گویم._
بالاخره زمانش رسید. زمان درست زندگی کردن و واقع‌بین بودن. شعاری در کار نیست؛ چون من شاید بیشتر از خیلی شماها، از دست داده‌ام و اتفاقات تلخی را پشت سر گذاشته‌ام. افسردگی، تنهایی، ترس، رفتن، فکر کردن به خودکشی و مرگ.
همین اواخر رابطه‌ اشتباهی که شروع کرده بودم تمام شد. مهم نیست چه‌طور یا چگونه! مهم چیزهایی که می‌خواهم بنویسم. 
من هم می‌دانم در زندگی زخم‌هایی هست که فلان و بهمان؛ ولی خب تا کی؟ بیایید با خودمان روراست باشیم. تراژدی تا کی؟ اصلا چرا راه دور برویم؟ خود من! کم گندِ تراژدی را درنیاورده‌ام که تازه بعضی جاها زیاده‌روی هم کرده‌ام.
مدت‌هاست به جلسات مشاوره می‌روم، دوره‌های مختلف خودشناسی می‌گذرانم. هر کتابی هم که دلتان بخواهد خوانده‌ام. آن هم فقط به یک دلیل؛ برای خودم. بخاطر هیچ‌کسی غیر از خودتان نباید تغییر کنید. هیچ‌کس بیشتر از خودتان از رفتارهای مریض‌تان رنج نمی‌برد.  پس بخاطر خودتان دست به کار شوید.
بخاطر همین تراژدی‌سازی‌ها و مازوخیست‌ها چیزی نمانده بود بزرگترین هدف زندگی‌ام، نوشتن را ببوسم بگذارم کنار. اما خب، نوشتن تنها هدف زندگی من است. مخصوصا، حالا که شعرهایم تا رسیدن به دست ناشر فاصله‌ای ندارد و کارگاه‌های داستان‌نویسی استاد سناپور هم رسیده به دوره جذابش یعنی؛ نوشتن رمان.
معلوم است که دست از سر نوشتن برنمی‌دارم. اما دیگر معنا و مفهوم خیلی چیزها برایم تغییر کرده. چسبیده‌ام به زندگی و مثل نوزاد شیرخوار مِک‌اش می‌زنم. و راستش را بخواهید حالا دیگر عاشق خودم‌ا‌م. عاشق این همه زندگی و جلو رفتن. به جای اینکه شیفته دیگری باشم و در دیگری حل شوم، خودم را بهتر شناخته‌ام و بیشتر از قبل دوست دارم.
چند خط بالاتر گفتم، می‌گویم که چرا ننوشتم عشقم را از دست دادم. چون دیگر هیچ نمایشنامه تراژیکی قرار نیست از عشق از دست‌رفته بنویسم تا با ایفای نقشش خودم را آزار دهم.
از آدم‌هایی که رفته‌اند خاطرات خوب را نگه دارید. تکرارشان نکنید چون هر روز غرق‌تر می‌شوید. زخم‌ها همیشه هستند. ولی لزومی ندارد هر روز تازه‌شان کنید. یاد بگیرید خودتان را اول از همه دوست داشته باشید. بعد دیگران را. به جای غصه خوردن برای کسی که رفته و تنهای‌تان گذاشته، تنهایی‌های دردآورتان را کتاب بخوانید، فیلم ببینید، ورزش کنید. درس بخوانید، بنویسید. و تلاش کنید روزهای زندگی‌تان را از دست ندهید.
منتنهایی زیاد کشیده‌ام، درد زیاد داشته‌ام، افسردگی را با گوشت و پوست و استخوانم لمس کرده‌ام و به همین بهانه قرص هم کم  نخورده‌ام. اما، حالا، بعد از این همه که روی خودم کار کرده‌ام و سختی کشیده‌ام به‌تان می‌گویم تراژدی‌سازی ممنوع. تصویرها، صداها، خاطرات، همه را نگه دارید. هیچ اشکالی ندارد. فقط خودتان را غرق نکنید. فرو نروید و بهترین روزهای زندگی‌تان را از دست ندهید.
اشکالی ندارد اگر این پست را  که می‌خوانید، بخندید و بگویید چه شعارهای مسخره‌ای نوشته. هیچ اشکالی ندارد. من مانع‌تان نمی‌شوم اگر می‌خواهید گندِ همه‌چیز را دربیاورید و مدام با خودتان بگویید: «من اصلا نمی‌دانم از این زندگی چی می‌خوام یا تکلیف خودمو نمی‌دونم یا از زندگی خسته‌ام»
راستش را بخواهید خودم تهِ همه این چیزها را درآورده‌ام. خیال‌تان راحت! ته ندارد. پس خودتان را خسته نکنید. همه آهنگ‌های جانسوز، کتاب‌ها و شعرهای حسرت‌دار، فیلم‌های هنری و فلسفی و کوفت و زهرمار خوب است. همه‌شان را گوش کنید، بخوانید و ببینید. ولی خودتان را غرق نکنید. چون پایان این نمایشنامه تراژیک بازِ باز است.
خودشناسی بهای سنگینی دارد و هرکسی جرات نمی‌کند دُمَل چرکین دردهایش را نیشتر بزند. خودش را بریزد روی دایره و انگار که رفته باشد میدان تره‌بار، شروع کند به سوا کردن. صبر می‌خواهد و دل و جرات. و از همه مهم‌تر اینکه فرافکنی نکنید. خودتان باشید، حتی اگر به بدترین شکل قضاوت‌تان کردند و شکاندن‌تان. من معتقدم به راحتی نباید دل آدم‌ها را شکست. بهشت و جهنم و تعالیم دینی را بریزید دور. بشکنید، می‌شکنید.
منکر این نمی‌شوم که در زندگی زخم‌هایی هست که روح آدم را در انزوا می‌خورد و می‌تراشد. اما، همین زخم‌ها بود که مرا به نوشتن تشویق کرد. فقط، وقتی‌که خودم شدم.
فکر کنم بهترین کاری که بعد از خواندن این پست از دست‌تان برای زن‌زیادی برمی‌آید این است که دعا کنید شعرهایش هرچه زودتر چاپ شوند و رمانش را خوب بنویسد و چاپش کند تا به آرزوی همیشگی‌اش برسد. راه دوری هم نمی‌رود.


...

حالا، همین حالا که دارم این‌جا می‌نویسم؛ نشسته‌ام پشت لپ‌تاپ آنی. یک جرعه ودکا می‌نوشم و یک کلمه تایپ می‌کنم. مستی حال خوبی است. اینکه آدم نمی‌فهمد چه غلطی می‌کند خیلی خوب است. صدای آنی را می‌شنوم که بعد از هر پیک می‌گوید: «سپید حواست هست... خیلی زیاده‌ها.»
حواسم هست. حواسم به همه چیز هست. حواسم به تمام گند و کثافت‌هایم هست. حواسم به تمام زندگی هست. دوست دارم فقط ADELE بخواند وقت‌هایی که مستم. but i set fire to the rain...
انگار که آدم آتش بگیرد و بعد یکدفعه باران ببارد.
نمی‌دانم می‌خواهم چه بنویسم. مستی زمان خوبی برای نوشتن نیست...

می‌خواستم بروم...

نه اینکه رفته باشم. پای رفتن ندارم. هستم، نرفته‌ام. این‌طور فکر کنید که من حتی نمی‌توانم بروم. یک وقت‌هایی بود شور رفتن ولم نمی‌کرد. حالا کجا مهم نبود. فقط می‌خواستم بروم. اصلا شما فکر کنید می‌خواستم مثل این فیلم‌ها کوله‌پشتی‌ام را بردارم و آن‌قدر بروم که خیابان‌های شهر تمام شوند و برسم به جاده و کویر و کوه و در و دشت. چه می‌دانم، از این مزخرفات دیگر. چه فرقی می‌کند.
اما، الان، نه. در اتاقم پشت میز تحریر نشسته‌ام. پنجره بالکن باز است و پرده را کشیده‌ام. گلدان‌هایم را یکی‌یکی آب داده‌ام و لیوان چای‌ام را جرعه‌جرعه می‌نوشم. صدای سالار عقیلی می‌ریزد در عصر اردیبهشتی اتاق سبز رنگ‌ام.
«من تشنه و پژمرده تو باران بهاری/ گل کن که در این ثانیه‌ها عشق بکاری»
گاهی نمی‌شود همه را گذاشت و رفت. نمی‌شود ول کرد. نمی‌شود دل کند. این خیابان‌ها را نمی‌شود همین‌طور گذاشت و رفت. لعنتی از این شهر نمی‌شود دل کند. حداقل من نمی‌توانم. در این شهر چیزهایی هست که پابندم می‌کند. صدایی که وقت‌ دلتنگی بغض که می‌کنم التیام‌ام می‌دهد.
به این‌جای آهنگ که می‌رسد در اتاق باران می‌گیرد. «گفتی نه و گفتی نه و عمری سپری شد/ یکبار پذیرای دلم باش که آهی»
آدم این‌طور است دیگر. می‌خواهد برود، نمی‌رود. می‌خواهد بگوید، نمی‌گوید. می‌خواهد بماند، نمی‌ماند. اصلا انگار هم می‌خواهد که بخواهد، هم می‌خواهد که نخواهد.
من می‌خواستم بگویم، نگفتم. من همیشه می‌خواهم خیلی چیزها بگویم، اما نمی‌گویم. انگار لال می‌شوم. اصلا من همیشه خدا لال‌ام. حرف‌هایم را آن‌قدر نمی‌گویم تا کار از کار می‌گذرد. عین این آدم‌های دست‌وپاچلفتی که جان می‌کَنند تا یک کلام حرف بزنند.
«من مانده‌ام و یاد شب آشوب نگاهت/ دیگر نه امیدی نه پناهی نه قراری»
می‌خواستم بروم. می‌خواستم این خیابان‌ها را ول کنم بروم. قید نوشتن را بزنم. قید شعرهایم را بزنم. بعد از سه، چهار ماه جلسات مشاوره، دکتر یحیوی به این نتیجه رسیده چون می‌نویسم  خوب نمی‌شوم. یا باید بچسبم به جلسات مشاوره و درمان و قید نوشتن را بزنم یا اینکه بنویسم و گند و کثافت‌ها را تحمل کنم. حالا همه‌چیز را انداخته گردن خودم. همه سوراخ‌سنبه‌های خودم را نشانم داده و ولم کرده به امان خدا. حالا منم که باید تصمیم بگیرم. این خنده‌دارترین جدال زندگی من است. حالا که پُر‌ام از نوشتن باید ولش کنم.
می‌خواستم بروم. بروم یک جایی که خودم باشم و خودم. نه خیابانی باشد، نه صدایی. نمی‌شود رفت. این‌قدر صدا ریخته میان روزها وشب‌هایم که نمی‌توانم بروم. پای رفتن ندارم. خالیِ خالی‌ام.

اینجا بدون تو...

انگار دارم مچاله می‌شوم. حالا دوباره باید از خیابان‌ها فرار کنم. باید چشم‌هایم را روی میدان گلها ببندم و خودم را بزنم به حواس‌پرتی و فکر کنم اصلا دیکتاتوری وجود نداشت. قرار بود بیاید. خیلی وقت پیش. اصلا باید فکر کنم هنوز نیامده و من باید هم‌چنان منتظرش بمانم که بیاید و بگوید: «سپید»
قرار نبود بیاید. اصلا هم نیامده. من فقط دوست داشتم بیاید. آره! اینطور بهتر است. من دوست داشتم بیاید و بگوید سپید. ولی هیچ‌وقت نیامد. اینطور بهتر است که اصلا نیامده. حالا شاید یک شبی بیاید که طولانی‌ترین شب دنیا است و هیچ‌وقت قرار نیست تمام شود. حالا شاید بیاید، نه، هنوز که نیامده.
باید دوباره کر شوم. من با این همه صدایی که تمام نمی‌شود باید چه کار کنم؟
هیچ‌وقت اینقدر آشکار اینجا درباره کسی که دوستش داشته‌ام ننوشته‌ام. من دیکتاتوری را دوست داشتم که آمدن و رفتنش قد یک چشم‌برهم زدن بود. مردی که فقط شعر می‌خواند. مردی که هیچ‌وقت مرا دوست نداشت. مردی که مهربانی‌اش را از من دریغ کرد.
فقط یک نفر را می‌شود تا مرز جنون دوست داشت. فقط یک نفر را می‌شود تا آخر عمر ته خاک‌گرفته قلب نگه داشت و با صدایش روز و شب گذراند. یک‌نفر که نامردی می‌کند و می‌رود. کاش می‌شد آن را که می‌رود برگرداند، کشت‌ و مومیایی‌اش کرد تا هیچ‌وقت نتواند برود. تا برای ابد بماند.
من خسته‌ام و قد تمام خیابان‌ها بغض دارم. این شکسته‌ها را به این راحتی نمی‌توانم بند بزنم.
نمی‌دانم، شاید هم من تمام این مدت خواب می‌دیدم. هنوز نیامده... نه؟

رفته‌ای و بی تو هر شب
هوای این شهر بارانی است
کجا رفته‌ای که بعد از تو
تهران من
خالی خالی است