روزنوشت‌های سپید

آب رفته‌ام. تازگی‌ها فکر می‌کنم آب رفته‌ام. کوتاه‌تر شده‌ام. نه اینکه خمیده شده باشم که کوتاه به نظر برسم. مثل پیراهنی که به یک شور آب برود و تنگ و کوچک شود من هم آب رفته‌ام و با کوتاه‌ترین قد دنیا و زشت‌ترین صورت از خانه بیرون می‌زنم. حالا دیگر مهم نیست چه شکلی‌ام یا چی می‌پوشم و چطور. همین که لباس تنگ و چسبانی نباشد رهایم. چیزی نباشد که بخواهد خودش را به تنم بچسباند. پارچه‌ای، پوششی، بندی، قزنی... هیچ، هیچ نباشد. 
 

حوصله آدم‌ها را ندارم. شاید بیش‌تر حوصله آدم‌های عادی‌تر، آدم‌هایی که حرف مشترکی باهاشان ندارم. اصراری هم ندارم که حرفی داشته باشم. وقت‌هایی که در شرکت هستم اغلب ساکت‌ام. ساکت و بی‌حرف بودم؛ بیش‌تر شده‌ام. حوصله شنیدن حرف‌هاشان را ندارم. دنیای بی‌ربطی که صبح‌ها با شخم زدن پست‌ها و ویدئوها و دابسمش‌ها و لایوهای سلبریتی‌های اینستاگرام  و شوخی‌های بی‌مزه و یخ جنسی شروع می‌شود. حتی شنیدن صداهاشان آزارم می‌دهد. این آدم‌ها هیچ‌چیز ندارند که بهش فکر کنند؟... هیچ‌چیز؟! چیزهایی مهم‌تر از خوردن، شلوغی‌های اینستاگرام... حوصله نوشتن از این مزخرفات را هم ندارم. 

آدم‌های سطحی... آدم‌های بی‌فکر... آدم‌های دم‌دستی...

عصبانی‌ام. فکر کنم تا مدت‌ها هم عصبانی بمانم. 

 

روزنوشت‌های سپید

حالا دارم فکر می‌کنم به بی‌نام و نشان بودن. حالا یعنی هشت صبح که نشسته‌ام پشت میز کارم و باید کلمه تحویل بدهم تا عصر با کارهایی بی‌ربط به خودم و آنچه هستم. به تنها چیزی که فکر می‌کنم خواب است. نه چیزی دیگر. شروع دوره جدیدی از خواب‌ها.