انگار دارم مچاله می‌شوم. حالا دوباره باید از خیابان‌ها فرار کنم. باید چشم‌هایم را روی میدان گلها ببندم و خودم را بزنم به حواس‌پرتی و فکر کنم اصلا دیکتاتوری وجود نداشت. قرار بود بیاید. خیلی وقت پیش. اصلا باید فکر کنم هنوز نیامده و من باید هم‌چنان منتظرش بمانم که بیاید و بگوید: «سپید»
قرار نبود بیاید. اصلا هم نیامده. من فقط دوست داشتم بیاید. آره! اینطور بهتر است. من دوست داشتم بیاید و بگوید سپید. ولی هیچ‌وقت نیامد. اینطور بهتر است که اصلا نیامده. حالا شاید یک شبی بیاید که طولانی‌ترین شب دنیا است و هیچ‌وقت قرار نیست تمام شود. حالا شاید بیاید، نه، هنوز که نیامده.
باید دوباره کر شوم. من با این همه صدایی که تمام نمی‌شود باید چه کار کنم؟
هیچ‌وقت اینقدر آشکار اینجا درباره کسی که دوستش داشته‌ام ننوشته‌ام. من دیکتاتوری را دوست داشتم که آمدن و رفتنش قد یک چشم‌برهم زدن بود. مردی که فقط شعر می‌خواند. مردی که هیچ‌وقت مرا دوست نداشت. مردی که مهربانی‌اش را از من دریغ کرد.
فقط یک نفر را می‌شود تا مرز جنون دوست داشت. فقط یک نفر را می‌شود تا آخر عمر ته خاک‌گرفته قلب نگه داشت و با صدایش روز و شب گذراند. یک‌نفر که نامردی می‌کند و می‌رود. کاش می‌شد آن را که می‌رود برگرداند، کشت‌ و مومیایی‌اش کرد تا هیچ‌وقت نتواند برود. تا برای ابد بماند.
من خسته‌ام و قد تمام خیابان‌ها بغض دارم. این شکسته‌ها را به این راحتی نمی‌توانم بند بزنم.
نمی‌دانم، شاید هم من تمام این مدت خواب می‌دیدم. هنوز نیامده... نه؟

رفته‌ای و بی تو هر شب
هوای این شهر بارانی است
کجا رفته‌ای که بعد از تو
تهران من
خالی خالی است