1_شبیه یک درخت

شبیه جودی ابوت شده‌ام. شاید فقط فرق‌مان این باشد که او برای بابا لنگ‌درازش نامه می‌نوشت؛ من هر روز با درخت مهربانی حرف می‌زنم که تمامش فقط یک عکس است. هر روز با خودم فکر می‌کنم همان شلوار گل‌گلی چسبان را، که پاهایم را شبیه پای مرغ می‌کند، پا کرده‌ام و پیراهن مشکی، که وسط گل‌های قرمزش نقطه‌های برجسته طلایی، تنم است. موهای مشکی مجعدم را روی شانه‌هایم ول کرده‌ام به امان خدا تا با رفت و برگشت‌های هرازگاهی سرم پیچ و تاب بخورد. همه ناخن‌هایم هم مثل همیشه قرمز است. می‌نشینم مقابلش، مثلا روی کاناپه‌ای، صندلی‌ای، چیزی و پاهایم را درهم جمع می‌کنم. شاید اصلا مرا نبیند، یا حتی صدایم را نشنود. اما تا  می‌گویم: «می‌شه یکی از شعرامو برات بخونم یا یکی از داستان‌هام؟» بی‌آنکه نگاهم کند مثل همیشه جدی
با صدای دورگه و کلفتش می‌گوید: «بله... شما همیشه می‌تونی بخونی و حرف بزنی
بعد من شروع می‌کنم به حرف زدن و حرف زدن و حرف زدن...و رئالیسم جادویی دوباره آغاز می‌شود.

+یار غار وبلاگ‌نویسی خودم حالش وخیم است مجبور شدم با لپ‌تاپ باکلاس خواهر کوچیکه تایپ کنم. کمی احمق است و چپ و راست را در نوشتن نمی‌فهمد. برای همین شکل و شمایل کلمات قروقاطی شده. 

...

تنها در خانه
*
«والله اگه يکی به من يک‌دهم ِ اين اصرار کرده بود، تا حالا برگشته بودم!»
*
اين كامنتی‌ست كه در حاشيه همين مجموعه دريافت كرده‌ام. اين كامنت نشان می‌دهد كه من ده برابر ِ آن‌چه در اجتماع معمول استْ اصرار كرده‌ام...
*
...بيا درباره صد برابر حرف بزنيم!
*
تو فقط به خانه برگرد!

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

+علیرضا امکچی با این پست هایش در فیس بوک مرا به گریه می اندازد.

...

و باید بمیرد. شاید همین پاییز گوشه خیابان. پاییزی که می‌خواهد ازش بگیرد و به زور تابستان را جایش را بنشاند.
تمام دنیا را هم بسیج کند برای گرمای تابستان، باز هم این دختر آتشپاره پاییزی است. و باید بمیرد.

...

دوست داشت برود یک جایی. شاید خیابان، شاید هم گوشه دنج یک کافه. و یا شاید حمام. برود بنشیند توی وان و پاهایش را بغل کند تا به خودش نزدیکتر شود. بعد صورتش را بین پاهایش بگیرد و به لاک‌های قرمز ناخن‌های پاهایش نگاه کند و با خودش فکر کند: «شاید برگردد.»