شیرینی
میگویم: «تصمیم دارم بعد از سی سالهگی برم کلاس شیرینیپزی و آشپزی.»
میگوید: «از همین الان برو... چرا بعد از سی سالهگی؟»
میگویم: «چون برنامهریزی کردم برای آن موقع... الان فعلا کارهای دیگه دارم... تا آن موقع دور و برم خلوتتر میشه.»
میگوید: «به نظر من که از همین الان برو... اووووه... حالا تا بعد از سی سالهگی کی مرده کی زنده.»
میگویم: «نگران نباش، بیخ ریشتم.»
میگوید: «نیستم.»
میگویم: «پس چی؟»
میگوید: «میگم از الان برو... شاید آدم خواست یه کارهایی بکنه تا اون موقع.»
میگویم: «چه کارهایی؟»
میگوید: «هر کاری... حالا گیر نده.»
میگویم: «نه... من باید طبق برنامههام پیش برم... همه را نوشتم... یکیش عقب و جلو بشه عصبی میشم.»
میگوید: «طبق برنامههات پیش برو... طبق برنامه.»
میگویم: «مسخرهام میکنی؟»
میگوید: «نه بابا... فقط چی میشه از الان بری؟»
میگویم: «هیچی عزیزم... ولی فعلا وقت ندارم.»
میگوید: «منم که مهم نیستم دیگه!»
میگویم: «هستی... خیلی زیاد.»
میگوید: «خب پس چرا برات مهم نیست که بری آشپزی بعد برای من غذاهای خوشمزه درست بکنی، بیاری... شیرینی خامهای...»
میگویم «نه... فکر کردی من بیکارم که وایسم فقط برای تو شیرینی درست بکنم.»
میگوید: «بالاخره برای استحکام پایههای خانواده که باید درست بکنی.»
میگویم: «بعد از سی سالهگی عزیزم.»
میگوید: «ای بابا... خب چرا از الان نه؟»
میگویم: «چه فرقی داره... آنموقع یا الان؟»
میگوید: «فرق که نداره... ولی خب... آدم دیگه... چه میدونم.»
میگویم: «میخوای بری؟»
میگوید: «من گفتم میخوام برم؟!»
میگویم: «یه جوری گفتی.»
میگوید: «چه جوری گفتم؟... باز رفتی تو کار جور و طور و اینا...»
میگویم: «بالاخره آدم باید همه احتمالات را در نظر بگیره... شاید خواستی بری.»
میگوید: «باز شروع شد... من کی همچین حرفی زدم؟»
میگویم: «پس چرا اصرار داری که از الان برم کلاس آشپزی؟»
میگوید: «چه اصراری؟!»
میگویم: «مگه نگفتی با هم میمونیم؟»
میگوید: «گفتم.»
میگویم: «پس چی؟»
میگوید: «پس هیچی... بیخیال باشه... همان موقع برو... اصلا همین الانم دستپختت خوبه... نیازی هم نیست.»
میگویم: «داری منو از سر خودت وا میکنی؟»
میگوید: «ای خدا... نه... آقا... نه... خب اگه دوست داری برو... بعد از سی سالهگی.»
میگویم: «برای من زمان تعیین نکن... هر وقت خودم دوست داشته باشم میرم... فردا یا بعد از سیسالهگی... هروقت.»
میگوید: «باشه... هروقت.»
میگویم: «میخوای بری؟»
میگوید: «از همین الان برو... چرا بعد از سی سالهگی؟»
میگویم: «چون برنامهریزی کردم برای آن موقع... الان فعلا کارهای دیگه دارم... تا آن موقع دور و برم خلوتتر میشه.»
میگوید: «به نظر من که از همین الان برو... اووووه... حالا تا بعد از سی سالهگی کی مرده کی زنده.»
میگویم: «نگران نباش، بیخ ریشتم.»
میگوید: «نیستم.»
میگویم: «پس چی؟»
میگوید: «میگم از الان برو... شاید آدم خواست یه کارهایی بکنه تا اون موقع.»
میگویم: «چه کارهایی؟»
میگوید: «هر کاری... حالا گیر نده.»
میگویم: «نه... من باید طبق برنامههام پیش برم... همه را نوشتم... یکیش عقب و جلو بشه عصبی میشم.»
میگوید: «طبق برنامههات پیش برو... طبق برنامه.»
میگویم: «مسخرهام میکنی؟»
میگوید: «نه بابا... فقط چی میشه از الان بری؟»
میگویم: «هیچی عزیزم... ولی فعلا وقت ندارم.»
میگوید: «منم که مهم نیستم دیگه!»
میگویم: «هستی... خیلی زیاد.»
میگوید: «خب پس چرا برات مهم نیست که بری آشپزی بعد برای من غذاهای خوشمزه درست بکنی، بیاری... شیرینی خامهای...»
میگویم «نه... فکر کردی من بیکارم که وایسم فقط برای تو شیرینی درست بکنم.»
میگوید: «بالاخره برای استحکام پایههای خانواده که باید درست بکنی.»
میگویم: «بعد از سی سالهگی عزیزم.»
میگوید: «ای بابا... خب چرا از الان نه؟»
میگویم: «چه فرقی داره... آنموقع یا الان؟»
میگوید: «فرق که نداره... ولی خب... آدم دیگه... چه میدونم.»
میگویم: «میخوای بری؟»
میگوید: «من گفتم میخوام برم؟!»
میگویم: «یه جوری گفتی.»
میگوید: «چه جوری گفتم؟... باز رفتی تو کار جور و طور و اینا...»
میگویم: «بالاخره آدم باید همه احتمالات را در نظر بگیره... شاید خواستی بری.»
میگوید: «باز شروع شد... من کی همچین حرفی زدم؟»
میگویم: «پس چرا اصرار داری که از الان برم کلاس آشپزی؟»
میگوید: «چه اصراری؟!»
میگویم: «مگه نگفتی با هم میمونیم؟»
میگوید: «گفتم.»
میگویم: «پس چی؟»
میگوید: «پس هیچی... بیخیال باشه... همان موقع برو... اصلا همین الانم دستپختت خوبه... نیازی هم نیست.»
میگویم: «داری منو از سر خودت وا میکنی؟»
میگوید: «ای خدا... نه... آقا... نه... خب اگه دوست داری برو... بعد از سی سالهگی.»
میگویم: «برای من زمان تعیین نکن... هر وقت خودم دوست داشته باشم میرم... فردا یا بعد از سیسالهگی... هروقت.»
میگوید: «باشه... هروقت.»
میگویم: «میخوای بری؟»
+ نوشته شده در دوشنبه ۳۰ شهریور ۱۳۹۴ ساعت 11:44 توسط سپیده محمودی دانالو
|