اندر مصائب عمل دماغ!

وقتی اولش قرار شد دو هفته استراحت کنم بدون خواندن و نوشتن با خودم گفتم چی بهتر از این؟ واقعا کدام احمقی است که از بخور و بخواب بداش بیاید؟! من هم که عاشق خواب، با دم‌ام گردو می‌شکاندم و بشکن و بالااندازام به راه بود.
 اما، چشم‌تان روز بد نبیند. فکر این‌جای‌اش را نکرده بودم که باید مثل چوب خشک با ارتفاع تعیین شده‌ دو بالشت زیر سر، که کافی بود کوتاه و بلند شود تا جیغ مامان پرستارمان دیوارهای خانه را بلرزاند، شب را تا صبح و ظهر را تا شب، سیخ و بی‌حرکت بخوابم! (صبح تا ظهر را با پررویی تمام در محل کار حضور به عمل می‌رساندم، رساندنی!)
آخر مگر من آدم طاق‌باز خوابیدن بودم؟! تمام شیرینی خواب به کش‌وقوس زیرپتواش است. به اینکه یک دستت راه باز کند زیر خنکی‌های بالشت و کمر را انحنا بدهی مثل قوس‌قزح و ماتحت گرامی و دوست‌داشتنی را قنبل کنی و پاهایت را بکشی ته‌ته‌های تشک و همچین حس بکنی سکسی شدی و روی موج‌های مکزیکویی تا به وقتش چشم‌هایت هم گرم شود و گرم شود و گرم شود... خلاصه از این تصویرهای سکسی که بگذریم، خواب طاق‌باز کجا و من خراب کجا؟ آن کش‌وقوس‌های زیر پتوام آرزوست.

تاریک روشن: «درخت آدمکی که کور نمی‌شه خانم»

خانم رفیع می‌گوید: «سپید جان اگر هرهفته و مداوم می‌آمدی خیلی خوب می‌شد. یک روز می‌آیی، هزار روز نه. همین که باز آمدی جای تعجب دارد.»
فقط لبخند می‌زنم. دیگر نمی‌گویم که اگر به این دخترها عادت بکنم کلاهم پس معرکه است و دیگر خودم هم دختردار شده‌ام و به اندازه کافی همان یکی به خودش پایبندم کرده.
در کلاس را که باز می‌کنم سرهاشان به سمت صدا برمی‌گردد. فهمیده‌اند معلم خودشان در کلاس را باز نکرده. من بوی معلم‌شان را نمی‌دهم. یعنی مرا هم با بوی 212 سکسی به یاد می‌آورند؟
از همان دم در بلند سلام می‌کنم. صدایم را که می‌شنوند جیغ می‌کشند سلام. انگار یک قرن گذشته یا من آنقدر توی خودم گم‌وگور بوده‌ام فکر می‌کنم این همه گذشته و دخترها بزرگ‌تر شده‌اند. تنها چیزی که ثابت مانده تاریکی چشم دخترها است.
_ «معلم‌تان امروز نمی‌تونست بیاد، من اومدم... حالتون چطوره؟ دلم براتون یه عالمه تنگ شده بود.»
نازنین می‌گوید: «قراره عروسی کنه خانم؟»
می‌نشینم روی صندلی و می‌گویم: «فکر کنم.»
_ «خانم شما هم عروسی کردی دیگه نیومدی؟»
خنده‌ام می‌گیرد و می‌گویم: «نه... من عروسی نکردم. سرم شلوغه، برای همین نمی‌تونم بیام.»
نرگس می‌پرسد: «خانم برامون قصه می‌گی دوباره؟»
_«برای همین اینجام.»
روبه چشم‌هایی که نمی‌بیند می‌ایستم و می‌گویم: «ولی من قصه نمی‌گم. امروز شماها برای من قصه بگین.»
ستاره با تعجب می‌گوید: «ما خانم؟!... ما که خانم نیستیم قصه بگیم!»
_ «خب من بهتون یه تقلب می‌رسونم که بتونین قصه برام بگین... هووم؟»
کسی چیزی نمی‌گوید. کنجکاوی از حرکات سر و چهره‌شان پیداست. لواشک‌ها را از کیفم درمی‌آورم و می‌گویم: «یه درختی برای شماها لواشک فرستاده...»
نمی‌گذارند حرفم را تمام کنم با دهن‌های آب‌افتاده از خوشحالی جیغ می‌کشند. ساکت‌شان می‌کنم تا لواشک‌ها را میان‌شان تقسیم کنم.
مریم هنوز لواشک‌اش را باز نکرده می‌پرسد: «خانم... درخت لواشک داریم؟!»
منتظر همین بودم.
_ «نه... نداریم.»
_ «ولی شما گفتی که یه درخت لواشک داده.»
_ «اوهوم... گفتم.»
ستاره می‌خندد و می‌گوید: «خنگه، درخت مگه آدمه که لواشک بده... آدما لواشک می‌دن... مگه نه خانم؟»
_ «اوهوم.»
ستاره لواشک را میان انگشت‌هایش فشار می‌دهد و با حرص می‌گوید: «ولی درخت آدم نیست.»
_ «شاید هم باشه.»
دخترها به شک افتاده‌اند.
_ «فکر کنین آدمه.»
نازنین با تردید می‌گوید: «یعنی آدمی که درخته؟ دست و پا هم داره؟»
ستاره یکدفعه ریسه می‌رود از خنده و می‌گوید: «درخت آدمکی؟ آخه خانم تو خیابون که درخت آدمکی رو راه نمی‌دن.»
دخترها می‌زنند زیر خنده.
نازنین لب ور می‌چیند و با ناز می‌گوید: «از کجا معلوم. شاید راه بدن... ما که نمی‌بینیم.»
کلاس ساکت می‌شود.
_ «چرا شماها هم می‌تونین ببینین. درخت آدمکی رو فقط شماها می‌تونین ببینین. برای همین لواشک براتون فرستاده.»
مریم متفکرانه می‌گوید: «درخت آدمکی چه شکلیه خانم؟»
_ «نمی‌دونم... خودت چی فکر می‌کنی؟»
به جای مریم ستاره می‌گوید: «خانم، مامانم می‌گه درخت‌ها بلندان.»
مریم برمی‌گردد طرف صدای ستاره و عصبانی می‌گوید: «درخت نیست. آدمه... خانم که گفت درخت‌ها لواشک نمی‌دن.»
ستاره می‌پرسد: «خانم درخت آدمکی حرف می‌زنه؟»
_ «اوهوم.»
_ «مثل ما؟»
_ «آره.»
_ «می‌بینه یا مثل ما کوره؟»
به اینجایش دیگر فکر نکرده بودم. با خودم می‌گفتم لواشک‌ها را پخش می‌کنم و می‌گویم این‌ها را درختی برای‌تان فرستاده. آن‌وقت دخترها شروع می‌کنند به خیال‌بافی و من سر کلاف را می‌گیرم و می‌کشم دنبال خودم تا این‌جا در صفحات زن زیای منتشرش کنم که مثلا زندگی نوشته‌ام. خیالات دخترهایی که نمی‌بینند. فکرش را نکرده بودم خیالی به این بلندی برایشان ترسیم می‌کنم. خیالی که دخترها دوست دارند ببیند و کور نباشد. به خانم رفیع گفته بودم. گفته بودم داستان‌های بی‌سروته من به درد این دخترها نمی‌خورد. خانم رفیع گفته بود نه، تو باید دوباره برگردی. برگردم که چه بشود؟ من فقط دوست دارم بروم.
تمام راه، در مترو صدای ستاره در گوشم می‌پیچید.
_ «درخت آدمکی که کور نمی‌شه خانم.»
راست می‌گفت. من هم فکر می‌کنم همه درخت‌ها می‌بینند. برای همین به دخترهای در بهت فرورفته کلاس گفتم: « کور نیست. هم شما اونو می‌بینید، هم اون شما رو.»