هنوز از تصميمي كه گرفته ام مبهوتم. نه اينكه يك شبه به سرم زده باشد كارم را ول كنم و همه چي را از صفر شروع كنم. نه. فقط يك شبه به سرم زد كه هرچه زودتر عمليش كنم و بروم دنبال خودم. هدف هام به همه چي مي ارزيد. مخصوصا به زندگي يكنواخت و روزمره كارمندطور. چيزي براي از دست دادن وجود نداشت كه نگرانش باشم. حداقل من اينطور فكر مي كنم و شايد اشتباه باشد ولي اهميتي ندارد. چون ديگر حوصله ندارم و دلم نمي خواهد در جريان آب شنا كنم. براي همين كارم را گذاشتم كنار. خيلي پيش پا افتاده بخواهم از حس و حالم بنويسم مي روم سراغ اولين جمله هاي بوف كور هدايت كه نوشته "در زندگي زخم هايي هست كه روح آدم را در انزوا مي خورد و مي تراشد. اين دردها را نمي شود به كسي اظهار كرد، چون عموما عادت دارند كه اين دردهاي باورنكردني را جزو اتفاقات و پيشامدهاي نادر و عجيب بشمارند و اگر كسي بگويد و بنويسد، مردم بر سبيل عقايد جاري و عقايد خودشان سعي مي كنند آن را با لبخند شكاك و تمسخرآميز تلقي بكنند. زيرا بشر هنوز چاره و دوايي برايش پيدا نكرده."
خيلي چيزها را بايد تغيير بدهم. سبك و سياقي جديد براي زندگيم تعريف كنم و خودم هم يك مدل ديگر بشوم. اول از همه هم با سفر شروع مي كنم. با فراموشي. دلم يك بي وزني خاص مي خواهد. معلقي. شناوري. و بعد ساختن از نو و دوباره سپيده اي كه داغانش كردم. هنوز آنقدر ذهنم ساخته و پرداخته نشده كه بتوانم از اين تغيير بزرگ راحت بنويسم. فقط اينكه فكر مي كنم درست ترين تصميم زندكيم را در آغاز راه سي ساله گي گرفته ام. خودم را بايد پيدا كنم و از نو بسازم.