می‌گوید: «خب اونجا بریم چی کار کنیم؟»
می‌گویم: «همه می‌رن چی کار می‌کنن؟!»
می‌گوید: «من به همه چی کار دارم. می‌گم من باید برم اون‌طرف چی کار کنم؟»
می‌گویم: «وا! این دیگه چه سوال مسخره‌اییه!»
می‌گوید: «از نظر تو مسخره‌اس.»
می‌گویم: «می‌ریم اونجا کم کم جا می‌افتیم.»
می‌گوید: «قورمه‌سبزی که نیست کم‌کم جا بیفته.»
می‌گویم: «خیلی سخت می‌گیری.»
می‌گوید: «تو می‌تونی راحت ول کنی، بِکنی بری؟»
می‌گویم: «مگه غیر از تو کسی دیگه هم مهمه که باشه یا نه؟»
می‌گوید: «نه... خودم و خودتو نمی‌گم.»
می‌گویم: «حرفامونو قبلا زدیم. نزدیم؟»
می‌گوید: «زدیم... ولی من نمی‌دونم باید بیام اونجا چی کار کنم.»
می‌گویم: «الان وقتش نیست.»
می‌گوید: «پس کی وقتشه؟»
می‌گویم: «بذار بریم اونجا، ببینیم چی می‌شه. شاید خوشت اومد.»
می‌گوید: «وقتی تکلیفم با خودم معلوم نیست بیام چی کار؟!»
می‌گویم: «یعنی چی؟»
می‌گوید: «یعنی اینکه نمی‌دونم بتونم بیام یا نه.»
می‌گویم: «اینو الان می‌گی؟... الان که یک هفته بیشتر نمونده و همه کارامونو کردیم.»
می‌گوید: «نمی‌تونم... نتونستم، نشد.»
می‌گویم: «مگه بچه‌بازیه که نخوای بیای؟!»
می‌گوید: «نمی‌تونم همه چی رو ول کنم.»
می‌گویم: «پس من چی؟!»
می‌گوید: «تو؟!»