می‌گوید: «سرشو نخوابون که، اریب بگیر.»
می‌گویم: «اولین باره.»
می‌گوید: «کاری نداره.»
می‌گویم: «می‌لرزه.»
می‌گوید: «نترس. سفت بگیر تو دستت.»
می‌گویم: «زخم نشه؟»
می‌گوید: «نه بابا، نمی‌شه. فقط صاف نذار.»
می‌گویم: «هووم. همیشه خودت می‌زنی؟»
می‌گوید: «بیشتر وقت‌ها. دستم به پشتم نمی‌رسه ولی.»
می‌گویم: «آره... انگار کچلی گرفتی.»
می‌گوید: «برای همین می‌گم یاد بگیر بزنی برام دیگه.»
می‌گویم: «تو یاد گرفتی موهای من را ببافی؟»
می‌گوید: «از من این کارها را نخواه. سخته.»
می‌گویم: «مو زدن سخت نیست، مو بافتن سخته؟»
می‌گوید: «دیگه با موزِر مو زدن را هر بچه دبستانیی هم بلده.»
می‌گویم: «من تا حالا نزدم.»
می‌گوید: «خیلی خب. حالا بزن یاد بگیری.»
می‌گویم: «تو چی؟»
می‌گوید: «من، چی؟!»
می‌گویم: «بهت یاد می‌دم موهام را ببافی.»
می‌گوید: «بسته‌گی داره.»
می‌گویدم: «بسته‌گی؟»
می‌گوید: «بسته‌گی داره کارت امروز چقدر تمیز باشه. مویی باقی نمونه پشت گوش‌هام، تو کمرم، کله‌ام. مهم‌ترین جا خط لای باسنه.»
می‌گویم: «هووم... لخت شو»
می‌گوید: «واقعا بدت نمی‌آد؟»
می‌گویم: «نه.» 
می‌گوید: «می‌بافم برات.»