دوست داشت برود یک جایی. شاید خیابان، شاید هم گوشه دنج یک کافه. و یا شاید حمام. برود بنشیند توی وان و پاهایش را بغل کند تا به خودش نزدیکتر شود. بعد صورتش را بین پاهایش بگیرد و به لاک‌های قرمز ناخن‌های پاهایش نگاه کند و با خودش فکر کند: «شاید برگردد.»